![]() |
![]() |
|
|
عاشق عاشق تر نبود در تار و پودش ديدي گفت عاشقه عاشق @@@@@@@@ نبودش @@@@@@@@@@ امشب همه جا حرف از آسمون و مهتابه ، تموم خونه ديدار اين خونه فقط خوابه ، تو كه رفتي هواي خونه تب داره ، داره از درو ديوارش غم عشق تو مي باره ، دارم مي ميرم از بس غصه خوردم ، بيا بر گرد تا ازعشقت نمردم، همون كه فكر نمي كردي نمونده پيشت، ديدي رفت ودل ما رو سوزوندش حيات خونه دل مي گه درخت ها همه خاموشن، به جاي كفتر و گنجشك كلاغاي سياه پوشن ، چراغ خونه خوابيده توي دنياي خاموشي ، ديگه ساعت رو طاقچه شده كارش فراموشي ، شده كارش فراموشي ، ديگه بارون نمي باره اگر چه ابر سياه ، تو كه نيستي توي اين خونه ، ديگه آشفته بازاريست ، تموم گل ها خشكيدن مثل خار بيابون ها ، ديگه از رنگ و رو رفته ، كوچه و خيابون ها ،،، من گفتم و يارم گفت گفتيم و سفر كرديم،از دشت شقايق ها،با عشق گذركرديم گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداري، عشقو به فراموشي ،چند روزه تو مي سپاري گفتم كه تو مي دوني،سرخاك تو مي ميرم ، ولي تا لحظه مردن نمي گيرم دل از تو
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 13:38 توسط عاشق تنها |
|
|
برای افزایش آمار بازدید وبلاگتون برید به لینک زیر و ثبت نام کنید :
http://www.dir-link.com/page.php?id=reg&parent=a_r_ch
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 14:36 توسط عاشق تنها |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 14:13 توسط عاشق تنها |
|
|
هيچگاه نگذار در کوهپايه هاي عشق کسي دستت را بگيرد که احساس ميکني در ارتفاعات آنرا رها خواهد کرد.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 9:32 توسط عاشق تنها |
|
|
پروردگار محترم احتراما، نظر به اينكه طي بررسيهاي به عمل آمده توسط اينجانب، علي رغم تمام نعمات و افاضات حضرتعالي در مراحل مختلف زندگي به اين حقير، به جايي نرسيده و موجبات شرمساري نسل بشريت را فراهم آوردهام، متمني است پيرو تبصره سوم بند اول قرارداد آفرينش، مورخ 1/1/1 منعقده فيمابين ابر جد اينجانب - مشهور به آدم- و حضرتعالي، استعفاي اين حقير را از مقام انسانيت بپذيريد
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 12:41 توسط عاشق تنها |
|
|
روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت " . مي آيد ، من تنها گوشي هستم كه غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي ام كه دردهايش را در خود نگه مي دارد و سر انجام گنجشك روي شاخه اي از درخت دنيا نشست . فرشتگان چشم به لبهايش دوختند ، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : " با من بگو از آنچه سنگيني سينه توست ." گنجشك گفت " لانه كوچكي داشتم ، آرامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي كسي ام . تو همان را هم از من گرفتي . اين توفان بي موقع چه بود ؟ چه مي خواستي از لانه محقرم كجاي دنيا را گرفته بود ؟ و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست. سكوتي در عرش طنين انداز شد . فرشتگان همه سر به زير انداختند. خدا گفت " ماري در راه لانه ات بود . خواب بودي . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. آنگاه تو از كمين مار پر گشودي . گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود. خدا گفت " و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني ام بر خاستي. اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود . ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت. هاي هاي گريه هايش ملكوت خدا را پر كرد |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 12:33 توسط عاشق تنها |
|
|
دوستت ندارم به اندازه ي اقيانوس، . چون يه روز به آخرش میرسی . دوستت ندارم به اندازي خورشيد، . چون غروب ميكنه . دوستت دارم . به اندازي روت كه هيچوقت كم نميشه
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 12:53 توسط عاشق تنها |
|
|
به نام حق
امروز روز منه!
به اسم منه! بالاخره نوبت من شد! حالا که این انتظار به پایان رسیده میخوام نهایت استفاده رو ازش بکنم. چشمامو باز میکنم!صبح شده.هنوز از جام بلند نشدم.میخوام با خودم یه قول و قرارایی بذارم.خدا رو شاهد میگیرم و از خودم قول میگیرم. از جام بلند میشم.پرده هارو میزنم کنار پنجره رو تا آخر باز میکنم.یه نفس عمیق میکشم و میذارم ریه هام بعد از مدتها یه حالی عوض کنن. امروز روز منه!میخوام یه جور دیگه زندگی کنم.یه جوری که دوست دارم.یه جوری که همیشه دوست داشتم ولی.... امروز میخوام از دریچه قلبم به دنیا و اطرافم نگاه کنم.یه قلب عاشق یه قلب آسمونی.میخوام فقط خوبی ببینم.بدیا رو غربال کنم و بذارم کنار.میخوام همه چیو رنگی ببینم.آبی صورتی.........به نظرت عشق چه رنگیه؟میتونم امروز رنگ عشق به خودم بگیرم و همه رو همون رنگی ببینم. امروز تنبلی و غرغر کردن و بی حوصلگی و فکر و خیالای جور واجور بی ربط ممنوع!!!!.میخوام امروزو واسه خودم و خدا زندگی کنم. یه جوری زندگی کنم که هم خودم کیف کنم هم خدا. امروز میخوام اولین قاصدکی رو که دیدم بفرستمش سراغ تو.حرفای نگفتمو اونایی رو که هیچ وقت نتونستم ....بهش بگمو راهیش کنم. فقط ایندفه قاصدکمو رد نکن! میخوام امروز رو نذارم لبخند از رو لبام محو بشه، میخوام به رفتگر محلمون سلام کنم و خدا قوت بگم ،میخوام خونه تکونی کنم هم اتاقمو هم خونه دلمو ،میخوام به همه آدما و اتفاقات امروز با یه دید قشنگ و مثبت نگاه کنم.میخوام برم سراغ دفتر تلفنم و صفحات خاک خوردشو یه نگاهی بندازم!!!!!!!!! راستی اگه تلفنت زنگ خورد هول نشو.بدون منم! حالا دیگه آخر شبه.راضی بودم.امروز خیلی خوب گذشت.وایسا ببینم فرقش با روزای دیگه چی بود....! آفتاب که سر وقت طلوع کرد و غروب .همه چیزم که سر جای خودش بود.پس......پس چی عوض شده بود؟ خوب که نگاه میکنم میبینم امروزم مثل روزای دیگه بود تنها چیزی که تغییر کرده بود و مثل روزای دیگه نبود من بودم! امروزعالی بود چون من عالی بودم. امروز روز من بود.من ساخته بودمش.همیشه میتونستم بسازمش.چرا تا حالا نساختم؟چه روزایی رو از دست دادم.حیف! عیب نداره!اگه خدا بخواد یه عالمه روز قشنگ دیگه در پیش دارم که اونارم میتونم بسازم.اونجوری خدا راضی باشه و اونجوری که من میخوام. حالا میتونم بگم از این به بعد هر روز روز منــــــــــــــــــــــــه. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم آبان 1385ساعت 15:33 توسط عاشق تنها |
|
|
تنها کودکی کردم تنها به دنيا آمدم تنهای تنها دنيا رو ميديدم تنهای تنها آسمونو حس ميکردم تنها بزرگ شدم تنها به سرانجام انديشيدم تنها پايان کارم رو تنهايی حدس زدم تنها با تو حرف ميزنم تنها ، دلم رو با تو قسمت ميکنم تنها ، تنهاي يمو با تو لمس ميکنم تنها هستم ، تنهای تنها تنها زندگی خواهم کرد تنهای تنها خواهم بود تنهايی با من يکی شده بر لوح سرنوشتم تنهايی حک شده و منتظر مينشينم البته ، تنهای تنها برای رسيدن به آرامش برای رسيدن به خدا تنهای تنها
خدایا ...............تو تنهاترین تنهایی تنها ترانه زیبای خلوت و سکوتم. یگانه محرم استماع هق هق ناله های شبانه ام و یکتا نوازش گر پریشان حالی و شوریدگی هایم. تویی که صدایم را میشنوی و در ظلمات شب به میهمانی خود رهنمونم میداری. تویی که این ناخوانده میهمان را به گشاده رویی میپذیری و حبیب خود میخوانی. الله به فریاد من بی کس رس فضل و کرمت یار من بی کس بس هر کس به کسی و حضرتی می نازد جز حضرت تو ندارد این بی کس کس تویی که عاشقانه به زجه های این شیدای رسوا گوش فرا میدهی و در سکوت شب از ترس بیداری همسایه ها نمی گویی: دیگر بس است.............. خسته شدم................... هیس............................ تویی که سیلاب اشکهایم را به نظاره مینشینی و از غربت هر دوتامان آرام و بی صدا می گریی. نخست برای غربت این بنده از همه جا رانده سپس برای غربت خود در میان این آدمهای وا مانده که نه رسم بنده گی و میهمان بودن را بجا می آورند و نه حرمت خالق و صاحب خانه را نگاه میدارند. و همین است گواه و شاهدی بر تنهایی تووووووووووووووو ************************ گونه هایم خیس واز چشمانم راهیست به ملکوت زیبای تو. چرا که این چشمه جوشان عشق در لحظه لحظه ی میهمانی تو از برای وصال و کامیابی در قلیان و جوشش است تا حتی تو را به میهمانی خودت ببرد. یا رب زتو آنچه من گدا می خواهم افزون ز هزار پادشاه می خواهم هر کس ز در تو حاجتی می خواهد من آمده ام از تو ترا می خواهم و آنگاه که بغض غصه هایم خالی میشود سر بر دوشت می نهم و تو آرام با سر انگشتان زیبایت پریشانی موهایم را نوازش میکنی که تو نوازنده غریبان و من غریبم الهی دردم دوا کن که تویی طبیبمای دلیل هر گم گشته سپیده دمان است و من از میهمانی خدا سرمست و خدا از میزبانی من دلتنگ چرا که تمام غمهایم را به رسم رندان(یک به صد)به او دادم باشد که از خزانه ی غیبش دوا کند. (زیبا سیرتان در پناه اویند) یا حق
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم آبان 1385ساعت 15:31 توسط عاشق تنها |
|
|
عشق و ديوانگی
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم آبان 1385ساعت 15:12 توسط عاشق تنها |
|
|
ای زندگی ام ای هستی ام ای یاورم ای دلبرم ای عشق من
ای که خون عاشقی را در رگهای من جاری ساختی ... ای که نفسی دوباره به من بخشیدی... حال و هوایی دوباره به زندگی من دادی... دوستت دارم... دوستت دارم ای وجود من ای طلوع من ای حضورپرشوق و شورمن دوستت دارم... ای رویای من دوستت دارم...
دوستت دارم...
روزی که تو پا به این دنیا گذاشتی روز تضمین زنده بودن من بوده است روزی که تو پا به این قلب بی طاقت من گذاشتی روز امید دوباره به زندگی ام بوده است ... روزی که به من بگویی دوستت دارم بهترین روز زند گی ام خواهد بود... سراپای وجودم در فراقت آب گردیده ز هجرت دیدگانم همچو دریایی ز خون گشته غم و دردم فزون گشته و اکنون در میان بسترم چون شمع میسوزم برای دیدن رویت..... دو چشم اشک بارم را به روی ماه میدوزم و با او از غم و درد درون ام راز میگویم . جز تو ای دور از من از همه بیزارم...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 9:22 توسط عاشق تنها |
|
|
نميخوام بگم که قدر يه دنيا دوستت دارم...
نه زبانم براي تعريف تو توانايي دارد، نه چشمهايم توان براي ديدنت دارد، نه دستهايم براي لمس کردنت تاب دارد، نه بازوهايم براي به آغوش کشيدنت دراز ميشود . و نه عمري باقي ميماند تا تو را باز پيدايت کنم !
يک نصيحت :مواظب خودت باش ! يک خواهش : اصلاً عوض نشو ! يک آرزو : فراموشم نکن ......
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 9:16 توسط عاشق تنها |
|
|
یکی را دوست میدارم ولی افسوس
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 10:47 توسط عاشق تنها |
|
|
از پروانه خواستم, راز سخن گفتن با گلها را برایم بگوید.
پاسخ داد: سخن گفتن با گلها به چه کارت اید؟ گفتم: سراغ گلی را می جویم. می شناسی اش؟؟؟ گفت: کدامین گل تو را اینچنین بی تب و تاب کرده است؟ گفتم: به دنبال زیباترینم. گفت: گل سرخ گفتم: سرخ تر از ان سراغ ندارم. گفت: به عطر کدامین گل شبیه است؟ گفتم: خوشتر از ان بوی دیگری نمی شناسم. گفت: از یاس می گویی؟ گفتم: سپید تر از ان نیز نمی دانم. گفت: در کدامین گلستان می روید؟ گفتم: در ان صحرا گلستانی که از شرم دیدگانش هیچ گل دیگری نمی روید. به ناگاه دیدم پروانه, بی تاب تر از من ناارامی می کند......... از این گل و ان بوته, گفت: اسمش چیست که اینگونه از ادمیان دل برده است؟ گفتم به زیبایی نامش ندیدم. گل نرگس را می گویم. می شناسی اش؟؟؟ به ناگاه دیدم پروانه, بالهایش به روشنی شمع می درخشید. گویی شعله از درون, توان رفتن نداشت... به سختی خود را به روی باد نشاند و از مقابل دیدگانم دور شد....... اری.... او گل نرگس را یافته بود. شراره های وجودش خبر از ان گل زیبا می داد........ اینک دوباره من ماندم و این نام اشنا و غریب....... در صحراهای غربت, تا ادینه ای دیگر, به انتظار نشسته ام,
تا شاید به همراه پروانه ای, به دیار اشنایت قدم گذارم.......
؟؟؟؟؟ جان.....
؟؟؟؟؟ من...... می دانم که لحظه دیدار نزدیک است....... اما دیگر توان ثانیه ها را ندارم....... می دانم که چیزی به پایان راه نمانده است....... اما دیگر توان رفتن ندارم....... می دانم که تا سپیده دم وصال اما دیگر تاب سرخی غروب را ندارم........ از این رنگ رنگ پروانه های دروغین خسته شده ام....... از ادینه های سراب گونه ی بی وصال به ستوه امده ام........ دیگر توان رفتن ندارم....... گل نرگس بیااااااااااا |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 10:46 توسط عاشق تنها |
|
|
اونا كه تو زندگيشون قصه هاي خوب شنيدند
نمي گم خطا نکردم , من که ادعا نکردم
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 10:7 توسط عاشق تنها |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
این وبلاگ در روز سه شنبه 5 /2/85 را ه اندازی شد. صفحه اصلی وبلاگ هرروز به طور کامل عوض میشه برای دیدن همه مطالب حتما یه ارشیو مراجعه کنید. برای تبادل لینک . ابتدا لینک asheghe-tanha7.blogfa.com را در سایت خود قرار داده و بعد در قسمت نظرات به من اعلام کنید تا لینک شما هم در قسمت پیوند ها قرار داده بشه .
ID: afshinkhafan_2000 |
| سایتهای اختصاصی |
|
RSS
|